مهستی گنجوی: خِردورزِ طُغيانگر
مهستی گنجوی: خِردورزِ طُغيانگر
دريغ از ما و تاريخ ادبيات ما، که بهسبب چيرهگیِ دين و دربار، بسا شاعران، هنرمندان يا نويسندهگانِ آزادانديشِ پارسیگوی را در هالهای از فراموشی پیچانيده است.
مهستی گنجوی يکی از اين نادره انسانهای روزگار است. تاريخ ادبيات دکترذبيحالله صفا از او کلاً نام نبرده است. پروفیسور ادواردبراون، شرقشناس معروف، درباره اش مینويسد: "راجع به مهستی معلومات اندک داريم؛ حتا تلفظ و وجه اشتقاق درست نامش...نامحقق است. (1) معينالدين محرابی اديب و محقق ارزشمند معاصر که اخيراً ضمن مقايسۀ اسناد و مدارک بسيار، کتاب "مهستی گنجهای بزرگترين شاعر رباعی سرا" را تاليف کرده است، در بارۀ مهستی چنين مینويسد: "در مجموع نه تنها اطلاع دقيقی از زمان حيات مهستی در دست نيست؛ بلکه چهگونهگی زندهگیاش نيز مجهول است" (2)
رضاقلی خان هدايت در مجمعالفصحاء دليل اين گمنامی را حملۀ عبيداللهخان اُزبک به شهر هرات و از بين رفتن ديوان مهستی در اثر اين حملۀ غارتگرانه میداند. ليکن اين بهانهای بيش نيست.
رشيد ياسمی در مقالهای کوتاه که در بارۀ اين شاعر نوشته است در اين مورد چنين گفته است: "اگر شعرای مقلد وسفينه نگاران بیتتبع اوزبکی حمله نمیکردند از حملۀ اوزبکان اين خسارت به مهستی و به ادبيات ايران وارد نمیآمد" (3)
بهنظر اينجانب، برای يافتن دليل اين توطیۀ سکوت، بايد از تقليدگراییی شاعران و عدم برخورداری تذکرهنويسان از روحيۀ تحقيق، فراتر رفت.
مهستی زنی است شجاع و سنتشکن که بيش از هزارسال جلوتر از زمانۀ خويش است.
بهعنوان يک زن سخن میگويد، دل میبازد و دل میدهد. او خِردورزِِ ژرفانديش و طنزپردازِ ِماهر است که بنيادهای ايمانِ مذهبی را به ريشخند گرفته است.
مهستی، بر بطالتهای دوران خود و پوچیهای ذاتی زندهگیِ بشر انگشت میگذارد و چه بسا قبل از خيــّام مريدِ مَی، میشود. همۀ اينها کافی است که جامعۀ دينزدۀ مردسالار، در بارۀ او توطیۀ سکوت را پيشهسازد.
اين مقاله، نگرشی است تازه، به شخصيت و آثار مهستی که ضمن بررسی و مقايسۀ مطالبِ جسته و گريخته (و اغلب دست دوم) که دربارۀ مهستی نوشته شده است، بهعمل آمده است.
شرح زندهگی
حمدالله مستوفی، در تاريخ گزيده، مهستی را معاصر سلطانمحمودغزنوی دانسته است.
اگر قول اين قديمیترين منبعِ موجود را بپذيريم، در اينصورت میتوان نتيجه گرفت که مهستی در سالهای نيمۀ دوم قرن پنجم هجری (بيش از هزارسال پيش) در گنجه از مراکز ادبی آذربايجان متولد شده است.
میگويند نام اصلیاش منيژه بوده و مهستی را بعدها بهعنوان تخلصِ شاعرانِۀ خويش انتخاب کرده است. مهستی از دو کلمۀ مِه (با کسر ميم) بهمعنی بزرگ و ستی بهمعنی خانم آمده است. ومجموعاً بانوی بزرگ را معنی میدهد.
برخی از تذکرهنويسان، نوشتهاند که سلطانسنجر اين نام را براو نهاده است:
"گويند او روزی بهسلطان سنجر گفت (من از کنيزان سلطان کهستم) يعنی ناچيزتر و کوچکترم. پادشاه پاسخ داد (مه استی) يعنی بزرگتر هستی. مهستی اين واژه را با اندک تخفيفی برای گرامیداشتن گفتۀ پادشاه، تخلص خود ساخت." (4)
بهنظراينجانب، اين قول افسانهای است پوچ که از پيشبرداشتهای ذهنی سفينهنگاران برمیخيزد زيرا اولأ مهستی بعيد است با سنجر هم عصر بوده باشد. تازه به فرض هم که چنين باشد به گواهی تاريخ، سلطان سنجر مردی نظامی و بی فرهنگ بوده که ادای چنين سخنان ظريفی از او بسيار بعيد است.
سنجر از نعمت سواد خواندن و نوشتن محروم بوده و خود در نامهای که توسط يکی از دبيرانش برای خليفۀ بغداد میفرستد با افتخار تاکيد میکند که "ما خود نوشتن نمیدانيم." حضور شاعرانی مانند امير معزّی در دربار سنجر در سايۀ توجه وزرای دانشمند شاه بوده است نه شخص سلطان.
آقای علی اکبر مشير سليمی در دفتر دوم کتاب زنان سخنور، با تکيه بر يکی از منابع قديمی، در بارۀ دوران کودکی مهستی مینويسد: "پدر از چهارسالهگی او را به استادان گرانمايه در مکتبخانه سپرده و از آنجای که هوش و استعداد بیاندازهيی داشته در دهسالهگی با آموختههای سرشاری از دانش و ادب، زن دانشمندی از چنان آموزشگاهی ... بيرون میآيد.
پدرش در اين هنگام مهستی را برانگيخته و موسيقی دانانی بر او میگمارد و مهستی در اين فن چنان پيشرفت کرد که در نوزدهسالهگی استاد بیمانند و سرآمد همهگان شد. چنگ و عود و تار را استادانه مینواخت.(5)
دراين نقل قول بازهم بوی يک جامعۀ دينزده و مردسالار استشمام میشود که حاضر نيست حتا در حرف کوچکترين حقی برای زنان قایل شود. گویی مهستی از بدو تولد مادر نداشته و مادرش هيچ سهمی در آموزش و پرورش او ايفا نکرده است.
دوران جوانی مهستی در هالهای از ابهام پوشيده است. برخی بر آنند که او در نويسندهگی، کتابت و محاسبات بهدرجهای میرسد که گوی سبقت را ازهمۀ مردان روزگار میربايد و از دبيران زمان خود میشود.(6)
شيخ عطار در الهی نامه، از او بهعنوان "مهستی دبير آن پاک جوهر" ياد میکند.
بعضی نوشتهاند که او "در رشتۀ رقص و مجلسآرایی و محافل بزم" سرآمد روزگار بوده و در مجالس پادشاه گنجه بهعنوان "نديمۀ دربار" بزم آرایی میکرده است.(7)
مؤلف کتاب زنان سخنور مینويسد. پس ازآنکه مهستی به اميراحمد (پسرخطيب گنجه) دل بست "شاه را خوش نيامده مهستی را ازشهربراند."(8)
آقای طاهری شهاب که ديوان مهستی گنجوی را تنظيم کرده است نيز اين عقيده را تاييد کرده است: "بهواسطۀ عشق و محبتی که بين مهستی و اميراحمد بوده است پادشاه را خوش نمیآمد."(9)
بهنظر اينجانب اين برداشت ساده کردن يک مسئلۀ پیچيده است و در واقع تنزل يک مسئلۀ فکری، فرهنگی و اجتماعی به يک مشکل سادۀ فردی (دراينجا حسادت) است.
ضمن مراجعه به رباعيات مهستی و با تکيه بر گواهی برخی از تذکره نويسان، مهستی دوبار بهدستور شاه زندانی میشود. مهستی در يکی از رباعيات خود چنين میگويد.
شاهان چو بهروز بزم ساغر گيرند
بر ياد سماع و چنگ و چاکر گيرند
دست چومنی که پای بند طرب است
در خام نگيرند که در زر گيـــــرند
با توجه به اينکه خام ريسمان چرمی معنی میدهد معلوم میشود که مهستی از بندیشدن خود شکايت دارد و دليل اينرا پایبندی خود بهشادمانی و احتمالأ ساز و آواز میداند. در همينجاست که ما تقابل دين و سنت را بازندهگی مشاهده میکنيم.
رباعی ديگری که دال بر زندانیشدن مهستی است را (با توجه به تکيهاش برسوم شخص مفرد) احتمالأ ديگران پس از زندانی شدنش دربارۀ او سروده اند.
شه کــُنده نمود سرو سيمين تن را
زين عارضه ضجه خاست مرد و زن را
افسوس که در کُنده بخواهد سودن
پايی که دو شاخه بود صد گــــــــردن را
باستانی پاريزی، تاريخنگار و طنزپرداز نامدار معاصر، ضمن نقل اين شعر مینويسد "کـُنده، چوب قطور و سنگينی است که پای زندانی را به آن میبستند و قفل میکردند" (10)
از رباعی بالا مشخص میشود که شاه، يکی از سختترين انواع شکنجهها را درزندان عليه مهستی اعمال میکند. اگر رباعی بالا را ملاک قضاوت بگيريم، مهستی درهنگام زندانیشدن از محبوبيت بیاندازه زيادی دربين مردم برخوردار بوده است. اين محبوبيت را میتوان معلول آزادهگی و آزادانديشی شاعردانست که نظام سنتی و مذهبی حاکم را بههراس افگنده است.
زنده ياد استاد عبدالرحمن فرامرزی در مقدمۀ زيبایی که بر ديوان مهستی مینويسد، بر جنبه ای ازاين آزادهگی پرتو افشانی میکند.
" درايران هم کسانی يافت شده اند که حلقههای زنجيرعادات را شکسته و آزادانه و تا حدی مطابق ميل طبيعت خود رفتارکرده اند و يکی از اينان مهستی گنجوی است که هنوز داستانهای شوخطبعی او زبانزد مردم است. اين بانوی دانشمند شيرينطبع خوشقريحه، با اينکه زن بوده و زن درهرجای دنيا مقيد به قيود بيشتری است، معذالک بسياری از عادات را زير پا گذاشته و آزادوار زيست کرده وسخن سروده است" (11)
شک نيست که آزادوار زيستن در يک جامعۀ سنتی را قيمتی است بس سنگين.
فرامرزی در اين مورد چنين اظهارنظرمیکند: "گويی ايرانيان در مسئلۀ عفت از تمام ملل متعصب تر بوده اند، بهطوریکه اتصال با کمترين چيزی که با ناموس ايشان تماس داشته ننگ بزرگی میشمرده اند... هميشه عاشق از افشای نام معشوق خويش خودداری میکرده است." (12)
فرامرزی در ادامۀ گفتار خويش، چنين نتيجه گيری میکند: "اين تعصب، زادۀ قرون متمادی تمدن و اشرافيت ايران بوده است و ربط چندانی بهمذهب نداشته است." (13)
بهنظر اينجانب اين نتيجه گيری، سطحی و يکطرفه است و احتمالأ از آنجا ناشی میشود که فرامرزیِ که خود يک مسلمان سنیمذهب است نتوانسته پوستۀ پيشداوریهای مذهبی خود را بشکند.
ما در تاريخ اسلام، کسانی مانند رابعه قزداری و مهستی که قربانی تعصبات بهاصطلاح ناموسی شده اند کم نداشته ايم. حتا دانشمندی مانند محیالدين بن عربی زمانی که عاشق دختری میشود از ترس تعصب کور، در"ترجمان الاشواق" عشق خودرا درهالهای از رمز و راز میپيچاند.
مهستی، چنآنکه بعدأ تشريح خواهد شد، يک زن است که زنانه میسرايد، نگرشی فلسفی به جهان هستی دارد، در قلمرو الحاد ره میسپرد، با شريعت اسلامی سر ستيز دارد، هدونيست است، کار را بالاترين شرافت ادمی میشمارد و با طنزهای گزندۀ خود نظام مردسالار فییودالی را به مبارزه میطلبد.
مجموعۀ اين عوامل است که باعث زندانیشدن اين شاعر خردورز و بعدها خرابات نشين شدن او میشود. بهطوریکه بعدها خود میگويد "ما مردميم و در خرابات مقيم"
دکترعبدالحسين زرينکوب، در يکی از نوشتههای کوتاه خود در کتاب "نه شرقی نه غربی انسانی" خرابات را با خانۀ روسپيان يکسان گرفته است. بهنظراينجانب، اين برداشت با توجه مفهوم خرابات در ادبيات فارسی، که با مستی و طربجويی همراه است، اشتباه است. خرابات احتمالأ به محلاتی اطلاق میشده است که زنان و مردان و خانوادههای دگر انديش و دگر کردار را در خود جای میداده است. اينان از يکطرف بهسبب دانش و هنرخود مورد احترام جامعه بوده اند و از جانب ديگر بهعلت مبارزهجويیشان عليه مذهب و سنت مطرود بهشمار میرفته اند.
تا قبل از سقوط شاه در برخی از شهرهای ايران خانوادههای مطربی، دلاک و حمامی در محلات مجزا زندهگی میکردند. کولیها يا لوليان تقريباً بهصورت کاستی مجزا در بين مردم زندهگی میکردند. اينان هم محبوب بودند و هم مطرود و اين خود همواره يکی ديگر از تضادهای جامعۀ دين و سنت زدۀ ماست.
تقريبأ همۀ کسانی که دربارۀ مهستی نوشته اند ازعشق شورانگيز او با تاجالدين احمد پسر خطيب گنجه سخن گفته اند. يکی از خدمات بزرگ مهستی تشويق ميراحمد به بريدن از دين و دکان داری دين و پيوستن به هدونيسم خرد ورزانه است. گويا نخستين بار اميراحمد در خرابات به ديدار مهستی میشتابد و مهستی اين رباعیِ عاشقانه را نثار معشوق میکند.
زلف و زخ خود بههم برابر کــــــردی
امروز خرابات منــــــّـورکــــــردی
شاد آمدی ای خسرو خوبان جهــــان
ای آنکه شرف برخور و خاور کردی
وای از دنيای واژگونۀ زنستيز که، نه تنها دیروز بلکه امروز و نه فقط در ايران بلکه همهجای آن، زنان خِردوَرز را بهخرابات رهسپار میسازد. در يونان باستان زنان و بردهگان در مدارس فلسفی افلاطون راه نداشتند. فقط اپيکور بزرگ بود که زنان و بردهگان را در آکادمی خود راه میداد. با توجه بهمحکوم بودن زنان بهخانه نشينی، تنها زنی خراباتی توانست در کلاسهای درس اپيکور حاضر شود. تبعيض عليه زنان در درازنای تاريخ چنان بوده است که زنان انديش ورزی مانند اسپاشيا، مارکيز دوپمپادو و مادام دو شاتل فقط با پيوند دادن خود با دولتمردان با نقوذ توانستند در تاريخ روشنگری نقشی از خود بهيادگار بگذارند. در ايران حتا زنی مانند رابعه عدويه زمانی که تصميم میگيرد اندکی از شريعت فاصله بگيرد و روی بهسوی رمز و راز عرفانی ببرد، ناگزيز سر از خرابات بدرمی آورد: "و گروهی گويند که در مطربی افتاد و باز توبه کرد و در خرابهای ساکن شد." (14)
آنچه شخصيت مهستی را ممتاز میکند و قار، غرور و بلندهمتی اوست ـ حتا در برابر معشوقی که او را از جان بيشتر دوست دارد. مهستی گويا در پاسخ يکی ازنامههای عاشقانۀ ميراحمد به او چنين مینويسد.
تن با تو بخواری ای صنم در ندهـم
با آنکه زتو به است هم در ندهم
يکباره سرِ زلف به خــم در ندهــم
در آب بخسبم خوش و نم در نـدهم
طاهری شهاب در مقدمۀ ديوان مهستی از اتحاد شاه و شيخ در سرکوب عشق آزاد، زيبا و انسانی مهستی و ميراحمد پسر خطيب گنجه پرده بر میدارد.
"بهواسطۀ عشق و محبتی که بين مهستی و اميراحمد بوده است پادشاه را خوش نمیآيد و اميراحمد نيز از بدرفتاری پدر خود خطيب که هرروز با مريدانش اسباب زحمت وی شده گاه در بندش میآمد و زمانی صراحيش را میشکستند و سعی داشتند وی را از خراباتی که با مهستی در آنجا سکنا گزيده بودند بيرون کشيده و به صومعۀ خطيب برده توبه دهند ناراضی بوده لذا شرحی به مهستی گفت، مهستی نيز از مردمآزاری مردمان گنجه و استبداد شاه که گاهی شاعرۀ استاد را بهجرم دوستی با ساقی خود (قوانچه نام) امر میکرد دست و پا در چرم گاو گرفته و به دستاقخانه {زندان} اندازند و زمانی نيمهشب يساولان شاهی درب خرابات را ازجای می کندند که شاه به شنيدن آواز مهستی هوس کرده است و بايد هم اکنون در بارگاه حاضر شود و حکايتی خواند نا راضی بوده و بالاخره هردو قرار براين دادند که شهر گنجه را ترک کرده و بهجانب خراسان روند.
مهستی تنها تدارک سفر را ديده از گنجه بيرون شده از راه قراباغ به زنجان رسيد و درآنجا با اخی فرخ زنجانی {ازبزرگان عرفا} ديدارکرده و از زنجان به شهر بلخ مرکز خراسان رهسپار میگردد. چون آوازۀ آمدن مهستی در بلخ افتاد متجاوز از سيصد شاعر که همهگی مراتب کمال و معرفت شاعره را شنيده بودند به ملاقاتش شتافتند" (15)
متاسفانه مؤلف ديوان مهستی، طاهری شهاب، منبع نقل قول بالا را بهدست نمی دهد. اگر گفتار فوق درست باشد براستی بايد به همت، شجاعت و پشتکار مافوق انسانی مهستی آفرين گفت که هزارسال پيش تک و تنها از تبعيد وآوارهگی بهعنوان فرصتی سازنده برای کسب علم و هنر و سازندهگی و خردورزی استفاده میکند.
طاهری شهاب در ادامۀ مطلب خود میگويدکه چندی بعد اميراحمد به عشق مهستی از گنجه به بلخ میرود و به او میپيوندد و با گريه خود را به پای وی میاندازد.
شوريده دلم از پی زيبا صنمی رفت
بيچاره گدای که پی محتشمـی رفت
اين خود نشانۀ وسعت دانش و عظمت روح مهستی است که معشوق را وا میدارد که در برابرش خود را انسانی کوتاه عرصه احساس کند.
از سالهای بعد زندهگی مهستی ـ حتا در منابع دست دوم ـ آگاهی چندانی در دست نيست.
آقای مشيرسليمی، مؤلف کتاب زنان سخنور، از ملاقات بين مهستی و حکيم عمرخيـّام سخن گفته است که در هيچ منبع ديگری نيامده است و احتمالآ با توجه به تشابه شيوۀ فکری اين دو انسان خردورز با تکيه بر حدسيات صورت پذيرفته است.
مشير سليمی دوران پايانی زندهگی مهستی را چنين ترسيم کرده است: "درسال 532 هجری ... مهستی ناگزير از مرو در آمده به گنجه باز گشت از مناهی دست برداشت، همسری اميراحمد را پذيرفت و به زندهگی پر آشوب و بیخانمانی پايان بخشيد." (16)
اين اظهار نظر بيشتر به افسانه شبيه است تا واقعيت و تمايل تذکرهنويسان مسلمان را، که گسستن از عادات و سنتهای بازدارنده را مناهی میشمارند، نشان میدهد.
مصنف کتاب ديوان مهستی از اينهم افسانهایتر سخن گفته است: "مهستی تا سال 548 قمری که سلطان سنجر اسير طايفۀ غزان شد در مرو بود و از اين تاريخ ... بهطرف گنجه رهسپارگرديده، درآنجا توبه کرده و از مجلسها دوری جست و به عاشق سابق اش اميراحمد که بعد از وفات پدرش در جای وی خطيبی میکرد پيوست و به عقد او در آمد و در همين شهر بود که حکيم نظامی را در سنين او اخر عمر ملاقات نمود... و چون اين شاعرۀ استاد نيز بدرود حيات گفت و به احترام امير تاجالدين احمد شوهرش او را هم در پهلوی قبر حکيم نظامی مدفون ساختند." (17)
به اين ترتيب همهچيز بهخوبی و خوشی بهانجام رسيد و بيضۀ اسلام تقويت يافت: مهستی ملحد توبه کرد؛ معشوقۀ مرتدش لباس شوهری مهستی مسلمان را درسالهای واپسين زندهگی در برکرد و دوباره شيخ شد و زنش را که از خود احترامی نداشت به پاس حرمت آن خطيب عالیقدر پهلوی قبر نظامی (اين شاعر دو آتشۀ مذهبی) مدفون ساختند.
بهتراست اين افسانهها برای افسانهبافان بگذاريم و شخصيت و خدمات مهستی را از خلال رباعيات پراکنده، ليکن جاودانهای، که از او باز مانده باز شناسيم.
اشعارزنانه
مهستی در يک دوران طولانی هزارساله، بهعنوان يگانه زنی در تاريخ ادبيات فارسی باقی میماند که بهعنوان يک زن و با احساسات يک زن شعر سروده است. هزارسال پس از مهستی، فروغ فرخ زاد با انتشار کتاب عصيان، شعر زنانه را به ادبيات نوين پارسی معرفی میکند و چه تهمتها که بهجان نمیخرد تا جای که شجاعالدين شفا طی مقدمۀ جانانهای که همان زمان برکتاب او مینويسد از فروغ عصيانگر دفاع میکند. اخيراً بهار سعيد شاعر افغان اين سد را شکسته است، ليکن مهستی را با زبان بیپروا، شجاع و گستاخانهاش بايد مقدم بر فروغ و بهار دانست.
مهستی، سرمست از زيبایی خويش، دست معشوق را برگردن خود میخواهد و مطمین است که چنين عشق واقعی و جسمانی ايمان صدساله را برباد میدهد.
تا سنبل توغاليه سايــــــــی نکند
باد سحری نافه گشايــــــی نکند
گرزاهد صد ساله ببيند دستــــت
درگردن من که پارسايـــی نکند
رباعی بالا ازيکطرف سستی جزمهای مذهبی در سرکوب احساسات طبيعی انسانی را به نمايش میگذارد و از طرف ديگر روی به سمت اثبات احساس آدمی دارد. دويست سال بعد حافظ شکست ايمان را در برابر عشق زمينی، ضمن کاربرد کنايهای زيبا، جشن میگيرد.
چو بيد بر سر ايمان خويش میلرزم
که دل بهدست کمان ابروی است کافرکيش
متاسفانه ادبيات مردانۀ ما کمتربهزنان فرصت هنرنمایی داده است. اگر هم زنی سدهای سکندری را شکسته و شعری سروده است، بهخاطرآنکه بتواند بهکارهنریی خود ادامه دهد، يا شعرش را درهالهای ازجزمهای دينی پوشانيده است ويا در قالب و مقام مرد شعر سروده است. مهستی سنت شکنی را بهجای میرساند که بر شبهايی که با معشوق در بستر ناز آرميده بوده، با حسرت ياد میکند.
شبها که بهناز با تو حفتم همه رفت
دُرها که به نوک مژه سفتـم همه رفت
آرام دل ومونس جانـــــــــم بودی
رفتـــــی وهرآنچه با تو گفتم همـــه رفت
در رباعی ذيل مهستی با ذکر نام خويش از عشق و شيدایی خويش سخن میگويد.
ای باد که جان فدای پيغام تو باد
گر برگذری به کوی آن حورنژاد
گو در سر راه مهستـــــــی را ديدم
کز آرزوی تو جان شيرين میداد
او بهعنوان يک زن نمیتواند از توصيف زيبایی پسرکی اذان گو خودداری کند.
موذن پسری تازه تر از لالۀ مرو
رنگ رخش آب برده از خون تذرو
آوازۀ قامت خوشش چون برخاست
در حال بهباغ در نماز آمد ســــــــرو
و اينهم ستايش يک زن عاشق پيشه است از پسرک تير اندازی که در اين فن مهارتی داشته است.
کاشکی انگشتوانت بودمـــــی
تا درانگشتت همی فرسودمــــی
تا هرآنگاهی که تير انداختـی
خويشتن را کج بدو بنمودمـــــی
تا بهدندان راست کردی اومرا
بوسه ای چند ازلبش بربودمـــی(18)
مهستی در برابر دروغ و رياکاری که ويژۀ همه مذاهب است، میخواهد خودش باشد و احساسات واقعی، طبيعی و انسانی خود را در قالب شعر و زيباییشناسی هنری ارایه دهد. و بر هر انسان خردورزی واضح است که خودبودن نخستين گام است در قلمرو روشنگری و خردجويی.
اوج شعر زنانۀ مهستی را در مناظراتش با امير احمد پسر خطيب گنجه میتوان يافت. متاسفانه تعصب و کوردلی مذهبی بسياری از اين مناظرات را با آب جهالت شسته يا در آتش کينه سوزانيده است. برخی از تذکرهنويسان ما بهجای آنکه تلاش کنند شخصيت يا آثار هنرمندی را باز نمايانند در تصحيح آثار هنرمندان خود را باز نموده اند. حتا فردی مثل محمدعلی فروغی، در تصحيح و تصنيف کليات سعدی، بنا به سليقۀ خود هزليات و خبثيات سعدی را از قلم میاندازد و با افتخار در اين مورد میگويد "اين دو کتاب از شيخ باشد يا نباشد، ما چاپ آنرا شايسته ندانستيم." (19)
يکی از گردآورندهگان رباعيات مهستی نيز همين بلا را بر سر آثار اين شاعر برجسته میآورد: "به جمع آوری آثاراو کوشيده و آنچه را هم که منافی با اخلاق و عفت ...بوده و بهنظر رسيده حذف ...نمودم" (20)
مهستی در يکی از رباعيات خود، ضمن برخورداری از احساس زيبای احترام به خويشتن، با زبانی گستاخ و بیپروا از حق برخورداری خود، بهعنوان يک زن، از لذتجويی جنسی سخن میگويد.
من مهستی ام برهمه خوبان شده طاق
مشهــــور به حسن در خــراسان و عراق
ای پورخطيب گنجه کونت چو رواق
نان بايد و گوشت و اير، ورنه سه طلاق
جالب اين است که تا قرن هيجدهم در انگلستان، برای زن ننگ شمرده میشد که در همبستری با شوهر خويش در فکر کامجویی جنسی باشد. مطلب ديگر طلاق است که آنرا حتا در جوامع اسلامی امروزی حق مسلم و يکجانبۀ مرد میدانند، ليکن مهستی طلاق را حق مسلم خود نيز بهشمار میآورد. همين طغيانگری و سنتشکنی است که باعث تکفير مهستی ويا توطیۀ سکوت در بارۀ وی میشود. تاسف بار است که بيت دوم شعربالا را منزه طلبان اسلامی بهصورتهای ذ يل تحریف کرده اند.
ای پورخطيب گنجه از بهرخدا
مگذار چنين بسوزم از درد فراق (21)
شهرآشوب
شهرآشوب گونهای از شعر پارسی است که در آن از ابزار کار، مشاغل و حرفههای مختلف و انسانهای که در رشتههای گوناگون بهکار مشغول اند سخن بهميان آورده میشود.
مهستی را بايد نخستين شاعر شهرآشوبسرا و در واقع بنيانگذار شهرآشوب در ادبيات فارسی شمرد. اشتباه بسياری از کسان که او را عاشق پسر قصـّابی شمرده اند ناشی از شيوۀ شهرآشوب سرایی اوست که از کارگران و صنعتگران بسياری ( ازجمله از شاگرد قصـّابها) با عاشقانهترين کلمات ياد کرده است.
معينالدين محرابی در شرحی جالب که بر شهرآشوبهای مهستی نوشته بهدرستی خاطرنشان ساخته است که "يک نفر شاعر هرقدر هم که عاشقپيشه و رند و لاابالی باشد نمیتواند در آن واحد عاشق صدها نفر از ارباب حرف و اصناف مختلف يک شهرباشد" (22)
آنچه در مورد شهرآشوبهای مهستی میتوان گفت اين است که او بهعنوان يک زن از زيبایی و عشق جاودانۀ زنانۀ خود مايه گذاشته، کار را بالاترين و والاترين شرافت آدمی شمرده و کار و انسانهای کارگر را ستوده است. او دربارۀ دلبران بزار، پارهدوز، پتک زن، بافنده، حمامی، خاکبيز، نانوا، سوزنساز، خيــّاط، کلهپز، زينساز، قصاب، صحاف، لباسشوی، ميوهفروش، نجــّار، کلاه دوز، نعلبند و بسياری از حرفههای ديگر عاشقانه سروده است. اين چيزی است که حتا امروز ادبيات نوين ما بدان چندان توجه نکرده است. مثلأ ما بسياری از محصولات را مصرف میکنيم ولی توليد کنندهگانشان را بهدست فراموشی میسپاريم؛ در اتاق خود پناه میجویيم، بر تخت خود میآراميم، اتوبوس و قطار و اتومبيل سوار میشويم، در زير نور مهتابی مطالعه میکنيم و وسايل مختلف برقی را براه میاندازيم و هرگز به دستها و مغزهای که همۀ اينها را ساخته است فکر نمیکنيم. چه زيبا بود اگر ادبيات و هنر ما با ديدی انسانی از کارگران و اربابان حرف و صنايع، معشوق و محبوب و شهرآشوبهای زمانه میساخت.
جا دارد از برخی از شهرآشوب های مهستی نمونهوارياد کنيم.
صحافپسر که شهرۀ آفاق است
چون ابروی خويشتن بهعالم طاق است
با سوزن مژگان بکند شيــــــــرازه
هرسينه که ازغم دلش اوراق اســـــــت
ويا
آن کودک نعلبنـــد داس اندردست
چون نعل براسب بست از پای نشست
زين نادرهتر که ديد درعالم پست
بدری به ســــــُم اسب هلالی بربسـت
و اينهم رباعی ديگری که مهستی در بارۀ خـــبــّاز (نانوا) سروده است.
سهمــــــی که مرا دلبرخـــبــّـاز دهد
نه از سر کينه، از سر ناز دهــــد
درچنگ غمش بماندهام همچو خمير
ترسم که بهدست آتشم باز دهـــــد
و اينهم يک شهرآشوب عالی در بارۀ دلبر رختشوی
با ابرهميشــه در عتابش بینم
جويندۀ تاب آفتابــــــش بینم
گر مردمک ديدۀ من نيست، چرا؟
هرگه که طلب کنم، در آبش بينــم
مهستی در شهرآشوبهای خود مرزهای دينی، طبقاتی و قومی را بهدور میافکند و انسان و کار شرافتمندانۀ انسانی را مورد ستايش قرار میدهد و بدينوسيله، بهعنوان ستايشگر راستين زندهگی قــد علم میکند.
مؤلف گرامی معينالدين محرابی بهحق در بارۀ او مینويسد: "هنر بزرگ شهرآشوب سرای ما اين است که اکنون پس از گذر قرون و اعصار وقتی شهرآشوبی از او میخوانی، بیاختيار بهگذشتههای دورخوانده میشوی و چون راه در گذشتههای دور کشيدی، بر روشنای شهری خيره میشوی که بر دروازۀ آن شاعرۀ ما در انتظارمسافری از آينده است تا دست اورا گرفته، در کوچه پسکوچهها و بازار شهر بگرداند و حرف و صنايع عهد خويش بدو بنماياند." (23)
طنز
طنزنوعی از ادبيات يا هنراست که در آن با بهکارگيری ريشخند، طعنه و کنايه، نا رساییهای اجتماعی را افشا میکند.
طنز گاهی تلاش در افشا و تمسخر بطالتهای زمانه دارد و زمانی نامردمیهای جبــّاران روزگار را عريان میسازد و گهگاه انديشهها و باورداشتهای خرافی را. طنزپرداز ممکن است با زبانی ظريف و مؤدبانه بهکار گيرد ويا مانند "جوناتانسوويفت" در سفرنامۀ "گاليورز" از زبانی نیشدار و دشنام آميز استفاده کند. طنز خلاف هجو، بهمراتب از انتقام جویی فردی فراتر میرود؛ جنبۀ اخلاقی دارد و بهقول "درايدن" شاعرانگيسی در همان حال که با يک دست ويران میسازد با ديگردست میسازد.
مهستی در طنز بهحق از متقدمين عبيد زاکانی است. در طنزهای مهستی نيز مانند ديگر طنزپردازان قبل از وی (ازجمله طنزپردازان کلاسيک عرب) کلمات بهظاهر رکيک بهکرات بهکار رفته است. استفاده از اين شيوه احتمالأ به علت عريانی زبان و حساسسازی و جلب توجه عامه به پيام موجود در طنز صورت پذيرفته است. آماج طنز مهستی، با سنجش معدود اشعاری که از او در دست ماست، بیعدالتیی اجتماعی و خرافهگری مذهبی است. مهستی در رابطه با بی عدالتی مستتر در ازدواج مردان پير با دختران جوان چنين سروده است.
شـــــــــوی زن نوجوان اگر پيربود
چون پيربود هميشه دلگيـربود
آری مثل است اينکه زنان میگويند
در پهلوی زن تير به از پيربود
سعدی با الهام ازاين شعر است که بعدها ضمن حکايتی در باب ششم گلستان مینويسد:
"زن جوان را اگر تيری در پهلو نشيند به که پيری"
در طنز ذيل مهستی قاضی شهر و روابط غيرعادلانۀ خانوادهگی او را به سخره گرفته است رابطهای که طی آن قاضی ناتوان از آنجام وظايف زناشویی دختری جوان را بهخاطر حفظ حيثيت شغلی نداشته اش اسير چهارديواری خانه کرده است.
قاضی چو زنش حامله شد زارگريست
گفتا زِ سرِ کينه، که اين واقعه چيسـت؟
من پيرم و کير من نمیخيزد هيــــــچ
اين قحبه نه مريم است اين بچه زکيست؟
اين طنز نه تنها قاضی قدر قدرت را از عرش به فرش میاندازد و با طنز له میکند، بلکه کــّـل دستگاه فیودالی، شريعت محمدی و سنت درباری که چند زنی و نهاد حرمسرا در آن نقش مسلط دارد را بهطورغيرمستقيم به ريشخند میگيرد.
ازفحوای شعر معلوم است که قاضی بهخاطر"حفظ آبروی خود" اين راز را از پرده برون نمیافگند. در حدود سه قرن بعد عبيد زاکانی تحت تاثير مهستی در پند سی ام "رسالۀ صدپند" نوشت "دختر فقيهان و شيخان و قاضيان وعوانان {ماموران اجرای ماليات} مخواهيد...."
مثلی است معروف که "آدم بیمال و منال خواهرزادۀ خداست." چه بسا با تکيه بر اين ضربالمثل بوده که مهستی زبان حال يک زن زحمتکش و آس و پاس را در برابر مامور بیرحم و فاسد مالياتی، که مرتبأ از او رشوه و پاره (انعام) طلب میکرده، به طنز کشيده است.
گفتــی که ترا بســــی کسی غمخوارهست
بی رشوت و پاره از توام صد پارهست
گررشوه طلب کنی مرا کون پارهست
ور پاره طلب کنی مرا کــُس پارهسـت
شايد برمبنای اين طنز استادانه بوده که بعدها اصطلاح "سلطان نگيرد خراج از خراب" در بين مردم فقير و زحمتکش رواج يافته است.
طنز ذيل، که دريک جنگ خطی بهسال 813 هجری قمری بهنام مهستی ثبت شده است، عمق بيزاری مهستی را از خرافات مذهبی و موهوم پرستی عامه آشکار میسازد.
از رسول بزرگ واعظ شهر
گفت روزی حکايتی خندان
که بهروز قيام حی قــــــديم
چو دهد امتزاج چار ارکان
هر چه از کافر و مسلمان است
جمع گردند باتن عـــُريان
مـــیکند جبریيل ازمخلوق
ردههایی جدا ز پير و جوان
هرچه پيراست سوی نار برد
هرچه باشد جوان برد به جنان
يرزالی کريه و بدمنظــــر
گفت با واعظ خجستهبيان
اين حديثی که نقل فرمودی
زان رسول بزرگ هردو جهان
شامل حال ما اگر باشـــد
تيزبرريش آدم نادان (24)
هدونيسم
هدونيسم، که برخی از مترجمين آنرا در زبان فارسی عشرت طلبی ترجمه کرده اند، گرايش فلسفیِ است که نيکویی را در لذت جويی و بدی را در رنج میبيند. فيلسوفان و انديشورزان خدا ناباور، از آنجا به زندهگیِ پس از مرگ اعتقاد ندارند، همواره از هدونيسم طرفداری کرده اند.
همانطور که در مقالۀ " الحاد در دوران تمدن هلنی" گفته شد اپيکوررا يکی از بنيانگذاران هدونيسم در فلسفه غرب میدانند. او" شادمانی را بهعنوان بالاترين نيکوییها" میستود و پارسایی را نه "هدفی در خود" بلکه "تنها يک وسيلۀ ضروری برای دست يابی به يک زندهگی شاد" میدانست. او بر آن بود که انسان بهطور طبيعی در جستجوی لذت و دوری از درد است و لذا " لذت آغاز و انجام يک زندهگی توأم با خير و برکت است."
مهستی يک هدونيست تمام عيار است. او مانند خيام و حافظ لذايذ حسمانی را جايز و مطلوب میشمارد. محقق دانشمند معينالدين محرابی در اين باره مینويسد: " شعر مهستی بيان عشق و شيدایی، شوخطبعی و رعنایی، صداقت و زيبایی است. شعر او سرشار از نشاط و شادی است و در آن تصوير حزنآور و غمآلود زندهگی بسيار اندک است، که اين خود جان زيبایی شعر اوست.
در شعر او بهکرات لطف و طراوت طبيعت مورد ستايش قرارگرفته است." (25) اونيز مانند خيام و حافظ بارها تکرار میکند که زندهگی پوچ است.
نسرين تو زد پرير بر من آذر
دی باد زِ سنبلت مرا داد خــــبر
امروز در آبم از تو چون نيلوفر
فردا ز گل تو خاک ريزم بر ســر
بنابر اين، نبايد حسرت گذشته و غم آينده را خورد. لحظه را بايد غنيمت شمرد.
بگذشت پرير باد بر لالــــه و ورد
دی خاک چمــن سنبل تـــــر بارآورد
امروز خورآب زندگانی، زيراک
فردا همی آتش زغمش خواهی خورد
یا:
در سنگ اگر شوی چو پار ای ساقـــــــــــــی
برآب اجل کنی گذار، ای ساقـــــی
خاک است جهان، صوت برآر، ای مطرب
باد است جهان، باده بيار، ای ساقی
مهستی با ديدی الحادی، به انسانها اندرز میدهد که بود و نبود دنيا را فرو گذارند، نبودها را بود و بودها را نبود بيانگارند، زندهگی را آسان گيرند وخوش بزيند.
چون نيست ز هرچه هست جز باد بهدست
چون نيست ز هرچه نيست نقصان و شکست
پندار که هرچه هست، در عالم نيســـــت
وانگار که هرچه نيست، در عالم هســـــــت
ویا:
از منزل کفر تا به دين يک نفس است
وز عالم شک تا به يقين يک نفس است
اين يک نفس عزيزرا خوش میدار
کز حاصل عمر ما همين يک نفس است
مهستی در برابر تقدس خشک، رهبانيت و رياضتکشی مذهبی لذت و شادمانی اين جهانی را قرارمیدهد. او ستايشگر عشق وزندهگی است. رباعيات هدونيستی او، امروز پس از هزارسال، فرهنگ ريایی عزا و ماتم را بهچالش میطلبد:
لعل تو مکيدن آرزو مـــــیکردم
می با تو کشيدن آرزو میکردم
در مستی و در جنون و در هشياری
چنگ توشنيد ن آرزو میکردم
او بهعنوان يک زن هنرمند و موسيقیشناس و يک انديشورز هدونيست، با شيدایی وصف ناپذيری معشوق را بهجانب خود میخواند که زندهگی يک دم است و جز آن هيچ نيست.
برخيز و بيا که حجره پرداختهام
وز بهرتو پردهای خوش انداختهام
بامن به کبابی و شرابـــی در ساز
کاين هردو ز ديده و ز دل ساختــهام
کلمۀ پرده و پرده انداختن در اين رباعی خود يکی از زيباترين ايهامهای شاعرانه را تشکيل میدهد. چه "پرده" را هم میتوان هم به پردۀ موسيقی و هم پرده انداختن و خانه را خالی از اغيار ساختن تعبير کرد. مهستی به تو اندرز میدهد که از طبيعت و زيباییهای آن تا دير نشده لذت ببر، گر دست دهد با ماه رويی مهر بورز، از می ناب لبی ترکن و اگر توانی بوسهای از لبان معشوق بربا:
در وقت بهار جز لب جوی مجـــوی
جز وصف رخ يار سمنبوی مگوی
جزبادۀ گلرنگ به شبگير مگير
جز زلف بتان عنبرين بوی مجـــــوی
خردورزی
در سرودههای مهستی، خلاف اشعار بسياری شعرای قبل و بعد از وی، هيچ گونه اثری از حمد خدا و نعت رسول و اولياء و انبياء ديده نمیشود. شباهت بين انديشه خيام و مهستی حيرت انگيز است بهطوریکه خوانند نمیداند او را اُستاد خيــّام بداند يا خيام را استاد وی. شايد هم اين دو بیخبر از يگديگر، با آموختن از خود زندهگی، به نتايج واحدی رسيده و اشعار مشابهی سروده اند ـ همان چيزی که شعرا آنرا "توارد" میگويند و ما چنين انطباقی را در تاريخ تحول انديشۀ انسانی فراوان داشته ايم.
مهستی با مذهب و رياکاری مذهبی سر ناسازگاری دارد. او شخصيت دوگانۀ اربابان دين را خوب میشناسد.
يک دست به مصحفيم ويک دست به جام
گه نزد حلاليم وگهی نزد حرام
مائيــــــم در اين گنبــــد ناپختــــــۀ خام
نه کافرمطلق نه مسلمان تمـــام
او نه تنها از ملايان و زاهدان، بلکه از هرنوع زهد و رهبانيت بيزار است.
پيوسته خرابات ز رندان خــــوش باد
در دامـن زهد زاهدان آتش باد
آن دلق دوصد پاره و آن صوف کبود
افتاده بهزير پای دردی کش باد
و اين مفهومی است که حافظ آنرا در قرن هشتم هجری میپروراند و خرقۀ زاهدان را گاهی در رهن شراب میگذارد و گاهی آنرا طعمۀ آتش میکند.
گفت وخوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
يارب اين قلب شناسی ز که آمومخته بود؟
مهستی در برابر زهد و دينداری، نشاط و شادی و لذت های اين جهانی را قرار می دهد
هم مستم و هم غلام سرمستانم
بيزار ز زهد و بندۀ رندانم
من بندۀ آن دمم که ساقی گويد
يک جام دگر بگير و من نتوانم
مهستی نيز چون خيام (و خيام چون او) به قيامت و زندهگی پس از مرگ اعتقاد ندارد و به معشوق خود اندرز میدهد.
ای پور خطيب گنجه پـــــــندی بپـــذير
بر تخت طرب نشين به کف ساغر گير
از طاعت و معصيت خدا مستغنی است
باری تو مراد خود دراين عالم گيــــر
او با آنکه میداند سخنش از ديدگاه دين و دينداران زشت و ناپسنديده است بازهم حرف دل خود را بر زبان جاری میسازد که بهشت موعود توهمی بيش نيست و اگر دست دهد بايد بهشت را برروی زمين ساخت.
هنگام صبــوح گرب ت حورســـــرشت
پرمــــی قدحی دهد به من برلب کشت
هر چند که از من اين سخن باشد زشت
سگ به زمن ار کنم ياد بهشـــــــــــت
روشنگری سرودههای مهستی همين بس که او هزارسال پيش، بهعنوان يک زن عـَـلم مبارزه عليه حجاب و خانهنشينی زن را برافراشته و بدينوسيله زنان را بهطورغيرمستقيم به شرکت در زندهگی اجتماعی تشويق کرده است.
ما را به دم تير نگه نتوان داشت
درحجرۀ دلگيرنگه نتوان داشت
آنرا که سر زلف چو زنجيــــربود
درخانه به زنجير نگه نتوان داشـت
دريغ و صد دريغ که جامعۀ فلک زدۀ ما کجا میبايد بود و امروز در آغاز "هزاره سوم" در کجای زمين ايستاده است.
27 اسفند سال 1382 خورشیدی
استوار غلام دانایی
پاورقی
1ـ ادوارد براون، تاريخ ادبيات ايران، ازفردوسی تا سعدی، انتشارات مرواريد، تهران 1368 صفحۀ 44
2 ـ معينالدين محرابی، مهستی گنجهای بزرگترين شاعره رباعی سرا، نشر رويش + نشرباران، چاپ اول سال 1973، صفحۀ 18
3- رشيد ياسمی، مهستی گنجوی شاعره ايرانی، " ايرانشهر شماره 12، صفحۀ 352
4 ـ علی اکبر مشيرسليمی، زنان سخنور، دفتردوم، چاپ اول، مؤسسه مطبوعاتی علی اکبر علمی، تهران بهمن 1335، صفحۀ 257
5 ـ همآنجا
66 ـ المعجم فی معائيراشعارالعجم، صفحۀ 246 به نقل از منبع شماره 2 صفحۀ 14
7 ـ ديوان مهستی گنجوی، باهتمام طاهری شهاب، کتابخانۀ طهوری، تهران، آذر 1336، صفحه 14
8 ـ منبع شماره 4، صفحۀ 259
9 ـ منبع شماره 7، صفحۀ 16
ـ باستانی پاريزی، پيغمبردزدان، انتشارات راه نو، مهر1363، حاشيۀ صفحۀ 10
294
11 ـ منبع شماره 7، صفحۀ 4
12ـ ايضأ صفحۀ 23
13ـ ايضأ صفحۀ 4
14- عطار، تذکرةالاولياء، با مقدمۀ ناصرهيری، انتشارات گلشایی، تهران 1361، صفحۀ 43
15 ـ منبع شماره 7، صفحۀ 16 و 17
16ـ منبع شماره 4، صفحۀ 259
17ـ منبع شماره 7، صفحۀ 20
18ـ ايضأ صفحه 110
19- کليات سعدی به تصحيح فروغی، صفحۀ 699 نقل شده در منبع شماره 2، صفحۀ 30
20- منبع شماره 7، صفحۀ 22
21 ـ ايضأ صفحۀ 32. اينجانب برای اولين بار اصل شعر را در جلد دوم کتاب هفتشهر عشق گردآوری فضل الله اويسی، تهران 1360 صفحۀ 1514ديدم. آقای محرابی نيز ضمن ذکر کتاب مونسالاحرار به وجود چنين روايتی اشاره کرده است.
22ـ منبع شماره 2، صفحۀ 34
23ـ ايضأ صفحۀ 35
24- ديوان مهستی گنجوی، باهتمام طاهری شهاب، کتابخانۀ طهوری، تهران، آذر 1336، صفحه 43
25- معينالدين محرابی، مهستی گنجهای بزرگترين شاعره رباعی سرا، نشررويش + نشرباران، چاپ اول سوئد 1973، صفحۀ
دريغ از ما و تاريخ ادبيات ما، که بهسبب چيرهگیِ دين و دربار، بسا شاعران، هنرمندان يا نويسندهگانِ آزادانديشِ پارسیگوی را در هالهای از فراموشی پیچانيده است.
مهستی گنجوی يکی از اين نادره انسانهای روزگار است. تاريخ ادبيات دکترذبيحالله صفا از او کلاً نام نبرده است. پروفیسور ادواردبراون، شرقشناس معروف، درباره اش مینويسد: "راجع به مهستی معلومات اندک داريم؛ حتا تلفظ و وجه اشتقاق درست نامش...نامحقق است. (1) معينالدين محرابی اديب و محقق ارزشمند معاصر که اخيراً ضمن مقايسۀ اسناد و مدارک بسيار، کتاب "مهستی گنجهای بزرگترين شاعر رباعی سرا" را تاليف کرده است، در بارۀ مهستی چنين مینويسد: "در مجموع نه تنها اطلاع دقيقی از زمان حيات مهستی در دست نيست؛ بلکه چهگونهگی زندهگیاش نيز مجهول است" (2)
رضاقلی خان هدايت در مجمعالفصحاء دليل اين گمنامی را حملۀ عبيداللهخان اُزبک به شهر هرات و از بين رفتن ديوان مهستی در اثر اين حملۀ غارتگرانه میداند. ليکن اين بهانهای بيش نيست.
رشيد ياسمی در مقالهای کوتاه که در بارۀ اين شاعر نوشته است در اين مورد چنين گفته است: "اگر شعرای مقلد وسفينه نگاران بیتتبع اوزبکی حمله نمیکردند از حملۀ اوزبکان اين خسارت به مهستی و به ادبيات ايران وارد نمیآمد" (3)
بهنظر اينجانب، برای يافتن دليل اين توطیۀ سکوت، بايد از تقليدگراییی شاعران و عدم برخورداری تذکرهنويسان از روحيۀ تحقيق، فراتر رفت.
مهستی زنی است شجاع و سنتشکن که بيش از هزارسال جلوتر از زمانۀ خويش است.
بهعنوان يک زن سخن میگويد، دل میبازد و دل میدهد. او خِردورزِِ ژرفانديش و طنزپردازِ ِماهر است که بنيادهای ايمانِ مذهبی را به ريشخند گرفته است.
مهستی، بر بطالتهای دوران خود و پوچیهای ذاتی زندهگیِ بشر انگشت میگذارد و چه بسا قبل از خيــّام مريدِ مَی، میشود. همۀ اينها کافی است که جامعۀ دينزدۀ مردسالار، در بارۀ او توطیۀ سکوت را پيشهسازد.
اين مقاله، نگرشی است تازه، به شخصيت و آثار مهستی که ضمن بررسی و مقايسۀ مطالبِ جسته و گريخته (و اغلب دست دوم) که دربارۀ مهستی نوشته شده است، بهعمل آمده است.
شرح زندهگی
حمدالله مستوفی، در تاريخ گزيده، مهستی را معاصر سلطانمحمودغزنوی دانسته است.
اگر قول اين قديمیترين منبعِ موجود را بپذيريم، در اينصورت میتوان نتيجه گرفت که مهستی در سالهای نيمۀ دوم قرن پنجم هجری (بيش از هزارسال پيش) در گنجه از مراکز ادبی آذربايجان متولد شده است.
میگويند نام اصلیاش منيژه بوده و مهستی را بعدها بهعنوان تخلصِ شاعرانِۀ خويش انتخاب کرده است. مهستی از دو کلمۀ مِه (با کسر ميم) بهمعنی بزرگ و ستی بهمعنی خانم آمده است. ومجموعاً بانوی بزرگ را معنی میدهد.
برخی از تذکرهنويسان، نوشتهاند که سلطانسنجر اين نام را براو نهاده است:
"گويند او روزی بهسلطان سنجر گفت (من از کنيزان سلطان کهستم) يعنی ناچيزتر و کوچکترم. پادشاه پاسخ داد (مه استی) يعنی بزرگتر هستی. مهستی اين واژه را با اندک تخفيفی برای گرامیداشتن گفتۀ پادشاه، تخلص خود ساخت." (4)
بهنظراينجانب، اين قول افسانهای است پوچ که از پيشبرداشتهای ذهنی سفينهنگاران برمیخيزد زيرا اولأ مهستی بعيد است با سنجر هم عصر بوده باشد. تازه به فرض هم که چنين باشد به گواهی تاريخ، سلطان سنجر مردی نظامی و بی فرهنگ بوده که ادای چنين سخنان ظريفی از او بسيار بعيد است.
سنجر از نعمت سواد خواندن و نوشتن محروم بوده و خود در نامهای که توسط يکی از دبيرانش برای خليفۀ بغداد میفرستد با افتخار تاکيد میکند که "ما خود نوشتن نمیدانيم." حضور شاعرانی مانند امير معزّی در دربار سنجر در سايۀ توجه وزرای دانشمند شاه بوده است نه شخص سلطان.
آقای علی اکبر مشير سليمی در دفتر دوم کتاب زنان سخنور، با تکيه بر يکی از منابع قديمی، در بارۀ دوران کودکی مهستی مینويسد: "پدر از چهارسالهگی او را به استادان گرانمايه در مکتبخانه سپرده و از آنجای که هوش و استعداد بیاندازهيی داشته در دهسالهگی با آموختههای سرشاری از دانش و ادب، زن دانشمندی از چنان آموزشگاهی ... بيرون میآيد.
پدرش در اين هنگام مهستی را برانگيخته و موسيقی دانانی بر او میگمارد و مهستی در اين فن چنان پيشرفت کرد که در نوزدهسالهگی استاد بیمانند و سرآمد همهگان شد. چنگ و عود و تار را استادانه مینواخت.(5)
دراين نقل قول بازهم بوی يک جامعۀ دينزده و مردسالار استشمام میشود که حاضر نيست حتا در حرف کوچکترين حقی برای زنان قایل شود. گویی مهستی از بدو تولد مادر نداشته و مادرش هيچ سهمی در آموزش و پرورش او ايفا نکرده است.
دوران جوانی مهستی در هالهای از ابهام پوشيده است. برخی بر آنند که او در نويسندهگی، کتابت و محاسبات بهدرجهای میرسد که گوی سبقت را ازهمۀ مردان روزگار میربايد و از دبيران زمان خود میشود.(6)
شيخ عطار در الهی نامه، از او بهعنوان "مهستی دبير آن پاک جوهر" ياد میکند.
بعضی نوشتهاند که او "در رشتۀ رقص و مجلسآرایی و محافل بزم" سرآمد روزگار بوده و در مجالس پادشاه گنجه بهعنوان "نديمۀ دربار" بزم آرایی میکرده است.(7)
مؤلف کتاب زنان سخنور مینويسد. پس ازآنکه مهستی به اميراحمد (پسرخطيب گنجه) دل بست "شاه را خوش نيامده مهستی را ازشهربراند."(8)
آقای طاهری شهاب که ديوان مهستی گنجوی را تنظيم کرده است نيز اين عقيده را تاييد کرده است: "بهواسطۀ عشق و محبتی که بين مهستی و اميراحمد بوده است پادشاه را خوش نمیآمد."(9)
بهنظر اينجانب اين برداشت ساده کردن يک مسئلۀ پیچيده است و در واقع تنزل يک مسئلۀ فکری، فرهنگی و اجتماعی به يک مشکل سادۀ فردی (دراينجا حسادت) است.
ضمن مراجعه به رباعيات مهستی و با تکيه بر گواهی برخی از تذکره نويسان، مهستی دوبار بهدستور شاه زندانی میشود. مهستی در يکی از رباعيات خود چنين میگويد.
شاهان چو بهروز بزم ساغر گيرند
بر ياد سماع و چنگ و چاکر گيرند
دست چومنی که پای بند طرب است
در خام نگيرند که در زر گيـــــرند
با توجه به اينکه خام ريسمان چرمی معنی میدهد معلوم میشود که مهستی از بندیشدن خود شکايت دارد و دليل اينرا پایبندی خود بهشادمانی و احتمالأ ساز و آواز میداند. در همينجاست که ما تقابل دين و سنت را بازندهگی مشاهده میکنيم.
رباعی ديگری که دال بر زندانیشدن مهستی است را (با توجه به تکيهاش برسوم شخص مفرد) احتمالأ ديگران پس از زندانی شدنش دربارۀ او سروده اند.
شه کــُنده نمود سرو سيمين تن را
زين عارضه ضجه خاست مرد و زن را
افسوس که در کُنده بخواهد سودن
پايی که دو شاخه بود صد گــــــــردن را
باستانی پاريزی، تاريخنگار و طنزپرداز نامدار معاصر، ضمن نقل اين شعر مینويسد "کـُنده، چوب قطور و سنگينی است که پای زندانی را به آن میبستند و قفل میکردند" (10)
از رباعی بالا مشخص میشود که شاه، يکی از سختترين انواع شکنجهها را درزندان عليه مهستی اعمال میکند. اگر رباعی بالا را ملاک قضاوت بگيريم، مهستی درهنگام زندانیشدن از محبوبيت بیاندازه زيادی دربين مردم برخوردار بوده است. اين محبوبيت را میتوان معلول آزادهگی و آزادانديشی شاعردانست که نظام سنتی و مذهبی حاکم را بههراس افگنده است.
زنده ياد استاد عبدالرحمن فرامرزی در مقدمۀ زيبایی که بر ديوان مهستی مینويسد، بر جنبه ای ازاين آزادهگی پرتو افشانی میکند.
" درايران هم کسانی يافت شده اند که حلقههای زنجيرعادات را شکسته و آزادانه و تا حدی مطابق ميل طبيعت خود رفتارکرده اند و يکی از اينان مهستی گنجوی است که هنوز داستانهای شوخطبعی او زبانزد مردم است. اين بانوی دانشمند شيرينطبع خوشقريحه، با اينکه زن بوده و زن درهرجای دنيا مقيد به قيود بيشتری است، معذالک بسياری از عادات را زير پا گذاشته و آزادوار زيست کرده وسخن سروده است" (11)
شک نيست که آزادوار زيستن در يک جامعۀ سنتی را قيمتی است بس سنگين.
فرامرزی در اين مورد چنين اظهارنظرمیکند: "گويی ايرانيان در مسئلۀ عفت از تمام ملل متعصب تر بوده اند، بهطوریکه اتصال با کمترين چيزی که با ناموس ايشان تماس داشته ننگ بزرگی میشمرده اند... هميشه عاشق از افشای نام معشوق خويش خودداری میکرده است." (12)
فرامرزی در ادامۀ گفتار خويش، چنين نتيجه گيری میکند: "اين تعصب، زادۀ قرون متمادی تمدن و اشرافيت ايران بوده است و ربط چندانی بهمذهب نداشته است." (13)
بهنظر اينجانب اين نتيجه گيری، سطحی و يکطرفه است و احتمالأ از آنجا ناشی میشود که فرامرزیِ که خود يک مسلمان سنیمذهب است نتوانسته پوستۀ پيشداوریهای مذهبی خود را بشکند.
ما در تاريخ اسلام، کسانی مانند رابعه قزداری و مهستی که قربانی تعصبات بهاصطلاح ناموسی شده اند کم نداشته ايم. حتا دانشمندی مانند محیالدين بن عربی زمانی که عاشق دختری میشود از ترس تعصب کور، در"ترجمان الاشواق" عشق خودرا درهالهای از رمز و راز میپيچاند.
مهستی، چنآنکه بعدأ تشريح خواهد شد، يک زن است که زنانه میسرايد، نگرشی فلسفی به جهان هستی دارد، در قلمرو الحاد ره میسپرد، با شريعت اسلامی سر ستيز دارد، هدونيست است، کار را بالاترين شرافت ادمی میشمارد و با طنزهای گزندۀ خود نظام مردسالار فییودالی را به مبارزه میطلبد.
مجموعۀ اين عوامل است که باعث زندانیشدن اين شاعر خردورز و بعدها خرابات نشين شدن او میشود. بهطوریکه بعدها خود میگويد "ما مردميم و در خرابات مقيم"
دکترعبدالحسين زرينکوب، در يکی از نوشتههای کوتاه خود در کتاب "نه شرقی نه غربی انسانی" خرابات را با خانۀ روسپيان يکسان گرفته است. بهنظراينجانب، اين برداشت با توجه مفهوم خرابات در ادبيات فارسی، که با مستی و طربجويی همراه است، اشتباه است. خرابات احتمالأ به محلاتی اطلاق میشده است که زنان و مردان و خانوادههای دگر انديش و دگر کردار را در خود جای میداده است. اينان از يکطرف بهسبب دانش و هنرخود مورد احترام جامعه بوده اند و از جانب ديگر بهعلت مبارزهجويیشان عليه مذهب و سنت مطرود بهشمار میرفته اند.
تا قبل از سقوط شاه در برخی از شهرهای ايران خانوادههای مطربی، دلاک و حمامی در محلات مجزا زندهگی میکردند. کولیها يا لوليان تقريباً بهصورت کاستی مجزا در بين مردم زندهگی میکردند. اينان هم محبوب بودند و هم مطرود و اين خود همواره يکی ديگر از تضادهای جامعۀ دين و سنت زدۀ ماست.
تقريبأ همۀ کسانی که دربارۀ مهستی نوشته اند ازعشق شورانگيز او با تاجالدين احمد پسر خطيب گنجه سخن گفته اند. يکی از خدمات بزرگ مهستی تشويق ميراحمد به بريدن از دين و دکان داری دين و پيوستن به هدونيسم خرد ورزانه است. گويا نخستين بار اميراحمد در خرابات به ديدار مهستی میشتابد و مهستی اين رباعیِ عاشقانه را نثار معشوق میکند.
زلف و زخ خود بههم برابر کــــــردی
امروز خرابات منــــــّـورکــــــردی
شاد آمدی ای خسرو خوبان جهــــان
ای آنکه شرف برخور و خاور کردی
وای از دنيای واژگونۀ زنستيز که، نه تنها دیروز بلکه امروز و نه فقط در ايران بلکه همهجای آن، زنان خِردوَرز را بهخرابات رهسپار میسازد. در يونان باستان زنان و بردهگان در مدارس فلسفی افلاطون راه نداشتند. فقط اپيکور بزرگ بود که زنان و بردهگان را در آکادمی خود راه میداد. با توجه بهمحکوم بودن زنان بهخانه نشينی، تنها زنی خراباتی توانست در کلاسهای درس اپيکور حاضر شود. تبعيض عليه زنان در درازنای تاريخ چنان بوده است که زنان انديش ورزی مانند اسپاشيا، مارکيز دوپمپادو و مادام دو شاتل فقط با پيوند دادن خود با دولتمردان با نقوذ توانستند در تاريخ روشنگری نقشی از خود بهيادگار بگذارند. در ايران حتا زنی مانند رابعه عدويه زمانی که تصميم میگيرد اندکی از شريعت فاصله بگيرد و روی بهسوی رمز و راز عرفانی ببرد، ناگزيز سر از خرابات بدرمی آورد: "و گروهی گويند که در مطربی افتاد و باز توبه کرد و در خرابهای ساکن شد." (14)
آنچه شخصيت مهستی را ممتاز میکند و قار، غرور و بلندهمتی اوست ـ حتا در برابر معشوقی که او را از جان بيشتر دوست دارد. مهستی گويا در پاسخ يکی ازنامههای عاشقانۀ ميراحمد به او چنين مینويسد.
تن با تو بخواری ای صنم در ندهـم
با آنکه زتو به است هم در ندهم
يکباره سرِ زلف به خــم در ندهــم
در آب بخسبم خوش و نم در نـدهم
طاهری شهاب در مقدمۀ ديوان مهستی از اتحاد شاه و شيخ در سرکوب عشق آزاد، زيبا و انسانی مهستی و ميراحمد پسر خطيب گنجه پرده بر میدارد.
"بهواسطۀ عشق و محبتی که بين مهستی و اميراحمد بوده است پادشاه را خوش نمیآيد و اميراحمد نيز از بدرفتاری پدر خود خطيب که هرروز با مريدانش اسباب زحمت وی شده گاه در بندش میآمد و زمانی صراحيش را میشکستند و سعی داشتند وی را از خراباتی که با مهستی در آنجا سکنا گزيده بودند بيرون کشيده و به صومعۀ خطيب برده توبه دهند ناراضی بوده لذا شرحی به مهستی گفت، مهستی نيز از مردمآزاری مردمان گنجه و استبداد شاه که گاهی شاعرۀ استاد را بهجرم دوستی با ساقی خود (قوانچه نام) امر میکرد دست و پا در چرم گاو گرفته و به دستاقخانه {زندان} اندازند و زمانی نيمهشب يساولان شاهی درب خرابات را ازجای می کندند که شاه به شنيدن آواز مهستی هوس کرده است و بايد هم اکنون در بارگاه حاضر شود و حکايتی خواند نا راضی بوده و بالاخره هردو قرار براين دادند که شهر گنجه را ترک کرده و بهجانب خراسان روند.
مهستی تنها تدارک سفر را ديده از گنجه بيرون شده از راه قراباغ به زنجان رسيد و درآنجا با اخی فرخ زنجانی {ازبزرگان عرفا} ديدارکرده و از زنجان به شهر بلخ مرکز خراسان رهسپار میگردد. چون آوازۀ آمدن مهستی در بلخ افتاد متجاوز از سيصد شاعر که همهگی مراتب کمال و معرفت شاعره را شنيده بودند به ملاقاتش شتافتند" (15)
متاسفانه مؤلف ديوان مهستی، طاهری شهاب، منبع نقل قول بالا را بهدست نمی دهد. اگر گفتار فوق درست باشد براستی بايد به همت، شجاعت و پشتکار مافوق انسانی مهستی آفرين گفت که هزارسال پيش تک و تنها از تبعيد وآوارهگی بهعنوان فرصتی سازنده برای کسب علم و هنر و سازندهگی و خردورزی استفاده میکند.
طاهری شهاب در ادامۀ مطلب خود میگويدکه چندی بعد اميراحمد به عشق مهستی از گنجه به بلخ میرود و به او میپيوندد و با گريه خود را به پای وی میاندازد.
شوريده دلم از پی زيبا صنمی رفت
بيچاره گدای که پی محتشمـی رفت
اين خود نشانۀ وسعت دانش و عظمت روح مهستی است که معشوق را وا میدارد که در برابرش خود را انسانی کوتاه عرصه احساس کند.
از سالهای بعد زندهگی مهستی ـ حتا در منابع دست دوم ـ آگاهی چندانی در دست نيست.
آقای مشيرسليمی، مؤلف کتاب زنان سخنور، از ملاقات بين مهستی و حکيم عمرخيـّام سخن گفته است که در هيچ منبع ديگری نيامده است و احتمالآ با توجه به تشابه شيوۀ فکری اين دو انسان خردورز با تکيه بر حدسيات صورت پذيرفته است.
مشير سليمی دوران پايانی زندهگی مهستی را چنين ترسيم کرده است: "درسال 532 هجری ... مهستی ناگزير از مرو در آمده به گنجه باز گشت از مناهی دست برداشت، همسری اميراحمد را پذيرفت و به زندهگی پر آشوب و بیخانمانی پايان بخشيد." (16)
اين اظهار نظر بيشتر به افسانه شبيه است تا واقعيت و تمايل تذکرهنويسان مسلمان را، که گسستن از عادات و سنتهای بازدارنده را مناهی میشمارند، نشان میدهد.
مصنف کتاب ديوان مهستی از اينهم افسانهایتر سخن گفته است: "مهستی تا سال 548 قمری که سلطان سنجر اسير طايفۀ غزان شد در مرو بود و از اين تاريخ ... بهطرف گنجه رهسپارگرديده، درآنجا توبه کرده و از مجلسها دوری جست و به عاشق سابق اش اميراحمد که بعد از وفات پدرش در جای وی خطيبی میکرد پيوست و به عقد او در آمد و در همين شهر بود که حکيم نظامی را در سنين او اخر عمر ملاقات نمود... و چون اين شاعرۀ استاد نيز بدرود حيات گفت و به احترام امير تاجالدين احمد شوهرش او را هم در پهلوی قبر حکيم نظامی مدفون ساختند." (17)
به اين ترتيب همهچيز بهخوبی و خوشی بهانجام رسيد و بيضۀ اسلام تقويت يافت: مهستی ملحد توبه کرد؛ معشوقۀ مرتدش لباس شوهری مهستی مسلمان را درسالهای واپسين زندهگی در برکرد و دوباره شيخ شد و زنش را که از خود احترامی نداشت به پاس حرمت آن خطيب عالیقدر پهلوی قبر نظامی (اين شاعر دو آتشۀ مذهبی) مدفون ساختند.
بهتراست اين افسانهها برای افسانهبافان بگذاريم و شخصيت و خدمات مهستی را از خلال رباعيات پراکنده، ليکن جاودانهای، که از او باز مانده باز شناسيم.
اشعارزنانه
مهستی در يک دوران طولانی هزارساله، بهعنوان يگانه زنی در تاريخ ادبيات فارسی باقی میماند که بهعنوان يک زن و با احساسات يک زن شعر سروده است. هزارسال پس از مهستی، فروغ فرخ زاد با انتشار کتاب عصيان، شعر زنانه را به ادبيات نوين پارسی معرفی میکند و چه تهمتها که بهجان نمیخرد تا جای که شجاعالدين شفا طی مقدمۀ جانانهای که همان زمان برکتاب او مینويسد از فروغ عصيانگر دفاع میکند. اخيراً بهار سعيد شاعر افغان اين سد را شکسته است، ليکن مهستی را با زبان بیپروا، شجاع و گستاخانهاش بايد مقدم بر فروغ و بهار دانست.
مهستی، سرمست از زيبایی خويش، دست معشوق را برگردن خود میخواهد و مطمین است که چنين عشق واقعی و جسمانی ايمان صدساله را برباد میدهد.
تا سنبل توغاليه سايــــــــی نکند
باد سحری نافه گشايــــــی نکند
گرزاهد صد ساله ببيند دستــــت
درگردن من که پارسايـــی نکند
رباعی بالا ازيکطرف سستی جزمهای مذهبی در سرکوب احساسات طبيعی انسانی را به نمايش میگذارد و از طرف ديگر روی به سمت اثبات احساس آدمی دارد. دويست سال بعد حافظ شکست ايمان را در برابر عشق زمينی، ضمن کاربرد کنايهای زيبا، جشن میگيرد.
چو بيد بر سر ايمان خويش میلرزم
که دل بهدست کمان ابروی است کافرکيش
متاسفانه ادبيات مردانۀ ما کمتربهزنان فرصت هنرنمایی داده است. اگر هم زنی سدهای سکندری را شکسته و شعری سروده است، بهخاطرآنکه بتواند بهکارهنریی خود ادامه دهد، يا شعرش را درهالهای ازجزمهای دينی پوشانيده است ويا در قالب و مقام مرد شعر سروده است. مهستی سنت شکنی را بهجای میرساند که بر شبهايی که با معشوق در بستر ناز آرميده بوده، با حسرت ياد میکند.
شبها که بهناز با تو حفتم همه رفت
دُرها که به نوک مژه سفتـم همه رفت
آرام دل ومونس جانـــــــــم بودی
رفتـــــی وهرآنچه با تو گفتم همـــه رفت
در رباعی ذيل مهستی با ذکر نام خويش از عشق و شيدایی خويش سخن میگويد.
ای باد که جان فدای پيغام تو باد
گر برگذری به کوی آن حورنژاد
گو در سر راه مهستـــــــی را ديدم
کز آرزوی تو جان شيرين میداد
او بهعنوان يک زن نمیتواند از توصيف زيبایی پسرکی اذان گو خودداری کند.
موذن پسری تازه تر از لالۀ مرو
رنگ رخش آب برده از خون تذرو
آوازۀ قامت خوشش چون برخاست
در حال بهباغ در نماز آمد ســــــــرو
و اينهم ستايش يک زن عاشق پيشه است از پسرک تير اندازی که در اين فن مهارتی داشته است.
کاشکی انگشتوانت بودمـــــی
تا درانگشتت همی فرسودمــــی
تا هرآنگاهی که تير انداختـی
خويشتن را کج بدو بنمودمـــــی
تا بهدندان راست کردی اومرا
بوسه ای چند ازلبش بربودمـــی(18)
مهستی در برابر دروغ و رياکاری که ويژۀ همه مذاهب است، میخواهد خودش باشد و احساسات واقعی، طبيعی و انسانی خود را در قالب شعر و زيباییشناسی هنری ارایه دهد. و بر هر انسان خردورزی واضح است که خودبودن نخستين گام است در قلمرو روشنگری و خردجويی.
اوج شعر زنانۀ مهستی را در مناظراتش با امير احمد پسر خطيب گنجه میتوان يافت. متاسفانه تعصب و کوردلی مذهبی بسياری از اين مناظرات را با آب جهالت شسته يا در آتش کينه سوزانيده است. برخی از تذکرهنويسان ما بهجای آنکه تلاش کنند شخصيت يا آثار هنرمندی را باز نمايانند در تصحيح آثار هنرمندان خود را باز نموده اند. حتا فردی مثل محمدعلی فروغی، در تصحيح و تصنيف کليات سعدی، بنا به سليقۀ خود هزليات و خبثيات سعدی را از قلم میاندازد و با افتخار در اين مورد میگويد "اين دو کتاب از شيخ باشد يا نباشد، ما چاپ آنرا شايسته ندانستيم." (19)
يکی از گردآورندهگان رباعيات مهستی نيز همين بلا را بر سر آثار اين شاعر برجسته میآورد: "به جمع آوری آثاراو کوشيده و آنچه را هم که منافی با اخلاق و عفت ...بوده و بهنظر رسيده حذف ...نمودم" (20)
مهستی در يکی از رباعيات خود، ضمن برخورداری از احساس زيبای احترام به خويشتن، با زبانی گستاخ و بیپروا از حق برخورداری خود، بهعنوان يک زن، از لذتجويی جنسی سخن میگويد.
من مهستی ام برهمه خوبان شده طاق
مشهــــور به حسن در خــراسان و عراق
ای پورخطيب گنجه کونت چو رواق
نان بايد و گوشت و اير، ورنه سه طلاق
جالب اين است که تا قرن هيجدهم در انگلستان، برای زن ننگ شمرده میشد که در همبستری با شوهر خويش در فکر کامجویی جنسی باشد. مطلب ديگر طلاق است که آنرا حتا در جوامع اسلامی امروزی حق مسلم و يکجانبۀ مرد میدانند، ليکن مهستی طلاق را حق مسلم خود نيز بهشمار میآورد. همين طغيانگری و سنتشکنی است که باعث تکفير مهستی ويا توطیۀ سکوت در بارۀ وی میشود. تاسف بار است که بيت دوم شعربالا را منزه طلبان اسلامی بهصورتهای ذ يل تحریف کرده اند.
ای پورخطيب گنجه از بهرخدا
مگذار چنين بسوزم از درد فراق (21)
شهرآشوب
شهرآشوب گونهای از شعر پارسی است که در آن از ابزار کار، مشاغل و حرفههای مختلف و انسانهای که در رشتههای گوناگون بهکار مشغول اند سخن بهميان آورده میشود.
مهستی را بايد نخستين شاعر شهرآشوبسرا و در واقع بنيانگذار شهرآشوب در ادبيات فارسی شمرد. اشتباه بسياری از کسان که او را عاشق پسر قصـّابی شمرده اند ناشی از شيوۀ شهرآشوب سرایی اوست که از کارگران و صنعتگران بسياری ( ازجمله از شاگرد قصـّابها) با عاشقانهترين کلمات ياد کرده است.
معينالدين محرابی در شرحی جالب که بر شهرآشوبهای مهستی نوشته بهدرستی خاطرنشان ساخته است که "يک نفر شاعر هرقدر هم که عاشقپيشه و رند و لاابالی باشد نمیتواند در آن واحد عاشق صدها نفر از ارباب حرف و اصناف مختلف يک شهرباشد" (22)
آنچه در مورد شهرآشوبهای مهستی میتوان گفت اين است که او بهعنوان يک زن از زيبایی و عشق جاودانۀ زنانۀ خود مايه گذاشته، کار را بالاترين و والاترين شرافت آدمی شمرده و کار و انسانهای کارگر را ستوده است. او دربارۀ دلبران بزار، پارهدوز، پتک زن، بافنده، حمامی، خاکبيز، نانوا، سوزنساز، خيــّاط، کلهپز، زينساز، قصاب، صحاف، لباسشوی، ميوهفروش، نجــّار، کلاه دوز، نعلبند و بسياری از حرفههای ديگر عاشقانه سروده است. اين چيزی است که حتا امروز ادبيات نوين ما بدان چندان توجه نکرده است. مثلأ ما بسياری از محصولات را مصرف میکنيم ولی توليد کنندهگانشان را بهدست فراموشی میسپاريم؛ در اتاق خود پناه میجویيم، بر تخت خود میآراميم، اتوبوس و قطار و اتومبيل سوار میشويم، در زير نور مهتابی مطالعه میکنيم و وسايل مختلف برقی را براه میاندازيم و هرگز به دستها و مغزهای که همۀ اينها را ساخته است فکر نمیکنيم. چه زيبا بود اگر ادبيات و هنر ما با ديدی انسانی از کارگران و اربابان حرف و صنايع، معشوق و محبوب و شهرآشوبهای زمانه میساخت.
جا دارد از برخی از شهرآشوب های مهستی نمونهوارياد کنيم.
صحافپسر که شهرۀ آفاق است
چون ابروی خويشتن بهعالم طاق است
با سوزن مژگان بکند شيــــــــرازه
هرسينه که ازغم دلش اوراق اســـــــت
ويا
آن کودک نعلبنـــد داس اندردست
چون نعل براسب بست از پای نشست
زين نادرهتر که ديد درعالم پست
بدری به ســــــُم اسب هلالی بربسـت
و اينهم رباعی ديگری که مهستی در بارۀ خـــبــّاز (نانوا) سروده است.
سهمــــــی که مرا دلبرخـــبــّـاز دهد
نه از سر کينه، از سر ناز دهــــد
درچنگ غمش بماندهام همچو خمير
ترسم که بهدست آتشم باز دهـــــد
و اينهم يک شهرآشوب عالی در بارۀ دلبر رختشوی
با ابرهميشــه در عتابش بینم
جويندۀ تاب آفتابــــــش بینم
گر مردمک ديدۀ من نيست، چرا؟
هرگه که طلب کنم، در آبش بينــم
مهستی در شهرآشوبهای خود مرزهای دينی، طبقاتی و قومی را بهدور میافکند و انسان و کار شرافتمندانۀ انسانی را مورد ستايش قرار میدهد و بدينوسيله، بهعنوان ستايشگر راستين زندهگی قــد علم میکند.
مؤلف گرامی معينالدين محرابی بهحق در بارۀ او مینويسد: "هنر بزرگ شهرآشوب سرای ما اين است که اکنون پس از گذر قرون و اعصار وقتی شهرآشوبی از او میخوانی، بیاختيار بهگذشتههای دورخوانده میشوی و چون راه در گذشتههای دور کشيدی، بر روشنای شهری خيره میشوی که بر دروازۀ آن شاعرۀ ما در انتظارمسافری از آينده است تا دست اورا گرفته، در کوچه پسکوچهها و بازار شهر بگرداند و حرف و صنايع عهد خويش بدو بنماياند." (23)
طنز
طنزنوعی از ادبيات يا هنراست که در آن با بهکارگيری ريشخند، طعنه و کنايه، نا رساییهای اجتماعی را افشا میکند.
طنز گاهی تلاش در افشا و تمسخر بطالتهای زمانه دارد و زمانی نامردمیهای جبــّاران روزگار را عريان میسازد و گهگاه انديشهها و باورداشتهای خرافی را. طنزپرداز ممکن است با زبانی ظريف و مؤدبانه بهکار گيرد ويا مانند "جوناتانسوويفت" در سفرنامۀ "گاليورز" از زبانی نیشدار و دشنام آميز استفاده کند. طنز خلاف هجو، بهمراتب از انتقام جویی فردی فراتر میرود؛ جنبۀ اخلاقی دارد و بهقول "درايدن" شاعرانگيسی در همان حال که با يک دست ويران میسازد با ديگردست میسازد.
مهستی در طنز بهحق از متقدمين عبيد زاکانی است. در طنزهای مهستی نيز مانند ديگر طنزپردازان قبل از وی (ازجمله طنزپردازان کلاسيک عرب) کلمات بهظاهر رکيک بهکرات بهکار رفته است. استفاده از اين شيوه احتمالأ به علت عريانی زبان و حساسسازی و جلب توجه عامه به پيام موجود در طنز صورت پذيرفته است. آماج طنز مهستی، با سنجش معدود اشعاری که از او در دست ماست، بیعدالتیی اجتماعی و خرافهگری مذهبی است. مهستی در رابطه با بی عدالتی مستتر در ازدواج مردان پير با دختران جوان چنين سروده است.
شـــــــــوی زن نوجوان اگر پيربود
چون پيربود هميشه دلگيـربود
آری مثل است اينکه زنان میگويند
در پهلوی زن تير به از پيربود
سعدی با الهام ازاين شعر است که بعدها ضمن حکايتی در باب ششم گلستان مینويسد:
"زن جوان را اگر تيری در پهلو نشيند به که پيری"
در طنز ذيل مهستی قاضی شهر و روابط غيرعادلانۀ خانوادهگی او را به سخره گرفته است رابطهای که طی آن قاضی ناتوان از آنجام وظايف زناشویی دختری جوان را بهخاطر حفظ حيثيت شغلی نداشته اش اسير چهارديواری خانه کرده است.
قاضی چو زنش حامله شد زارگريست
گفتا زِ سرِ کينه، که اين واقعه چيسـت؟
من پيرم و کير من نمیخيزد هيــــــچ
اين قحبه نه مريم است اين بچه زکيست؟
اين طنز نه تنها قاضی قدر قدرت را از عرش به فرش میاندازد و با طنز له میکند، بلکه کــّـل دستگاه فیودالی، شريعت محمدی و سنت درباری که چند زنی و نهاد حرمسرا در آن نقش مسلط دارد را بهطورغيرمستقيم به ريشخند میگيرد.
ازفحوای شعر معلوم است که قاضی بهخاطر"حفظ آبروی خود" اين راز را از پرده برون نمیافگند. در حدود سه قرن بعد عبيد زاکانی تحت تاثير مهستی در پند سی ام "رسالۀ صدپند" نوشت "دختر فقيهان و شيخان و قاضيان وعوانان {ماموران اجرای ماليات} مخواهيد...."
مثلی است معروف که "آدم بیمال و منال خواهرزادۀ خداست." چه بسا با تکيه بر اين ضربالمثل بوده که مهستی زبان حال يک زن زحمتکش و آس و پاس را در برابر مامور بیرحم و فاسد مالياتی، که مرتبأ از او رشوه و پاره (انعام) طلب میکرده، به طنز کشيده است.
گفتــی که ترا بســــی کسی غمخوارهست
بی رشوت و پاره از توام صد پارهست
گررشوه طلب کنی مرا کون پارهست
ور پاره طلب کنی مرا کــُس پارهسـت
شايد برمبنای اين طنز استادانه بوده که بعدها اصطلاح "سلطان نگيرد خراج از خراب" در بين مردم فقير و زحمتکش رواج يافته است.
طنز ذيل، که دريک جنگ خطی بهسال 813 هجری قمری بهنام مهستی ثبت شده است، عمق بيزاری مهستی را از خرافات مذهبی و موهوم پرستی عامه آشکار میسازد.
از رسول بزرگ واعظ شهر
گفت روزی حکايتی خندان
که بهروز قيام حی قــــــديم
چو دهد امتزاج چار ارکان
هر چه از کافر و مسلمان است
جمع گردند باتن عـــُريان
مـــیکند جبریيل ازمخلوق
ردههایی جدا ز پير و جوان
هرچه پيراست سوی نار برد
هرچه باشد جوان برد به جنان
يرزالی کريه و بدمنظــــر
گفت با واعظ خجستهبيان
اين حديثی که نقل فرمودی
زان رسول بزرگ هردو جهان
شامل حال ما اگر باشـــد
تيزبرريش آدم نادان (24)
هدونيسم
هدونيسم، که برخی از مترجمين آنرا در زبان فارسی عشرت طلبی ترجمه کرده اند، گرايش فلسفیِ است که نيکویی را در لذت جويی و بدی را در رنج میبيند. فيلسوفان و انديشورزان خدا ناباور، از آنجا به زندهگیِ پس از مرگ اعتقاد ندارند، همواره از هدونيسم طرفداری کرده اند.
همانطور که در مقالۀ " الحاد در دوران تمدن هلنی" گفته شد اپيکوررا يکی از بنيانگذاران هدونيسم در فلسفه غرب میدانند. او" شادمانی را بهعنوان بالاترين نيکوییها" میستود و پارسایی را نه "هدفی در خود" بلکه "تنها يک وسيلۀ ضروری برای دست يابی به يک زندهگی شاد" میدانست. او بر آن بود که انسان بهطور طبيعی در جستجوی لذت و دوری از درد است و لذا " لذت آغاز و انجام يک زندهگی توأم با خير و برکت است."
مهستی يک هدونيست تمام عيار است. او مانند خيام و حافظ لذايذ حسمانی را جايز و مطلوب میشمارد. محقق دانشمند معينالدين محرابی در اين باره مینويسد: " شعر مهستی بيان عشق و شيدایی، شوخطبعی و رعنایی، صداقت و زيبایی است. شعر او سرشار از نشاط و شادی است و در آن تصوير حزنآور و غمآلود زندهگی بسيار اندک است، که اين خود جان زيبایی شعر اوست.
در شعر او بهکرات لطف و طراوت طبيعت مورد ستايش قرارگرفته است." (25) اونيز مانند خيام و حافظ بارها تکرار میکند که زندهگی پوچ است.
نسرين تو زد پرير بر من آذر
دی باد زِ سنبلت مرا داد خــــبر
امروز در آبم از تو چون نيلوفر
فردا ز گل تو خاک ريزم بر ســر
بنابر اين، نبايد حسرت گذشته و غم آينده را خورد. لحظه را بايد غنيمت شمرد.
بگذشت پرير باد بر لالــــه و ورد
دی خاک چمــن سنبل تـــــر بارآورد
امروز خورآب زندگانی، زيراک
فردا همی آتش زغمش خواهی خورد
یا:
در سنگ اگر شوی چو پار ای ساقـــــــــــــی
برآب اجل کنی گذار، ای ساقـــــی
خاک است جهان، صوت برآر، ای مطرب
باد است جهان، باده بيار، ای ساقی
مهستی با ديدی الحادی، به انسانها اندرز میدهد که بود و نبود دنيا را فرو گذارند، نبودها را بود و بودها را نبود بيانگارند، زندهگی را آسان گيرند وخوش بزيند.
چون نيست ز هرچه هست جز باد بهدست
چون نيست ز هرچه نيست نقصان و شکست
پندار که هرچه هست، در عالم نيســـــت
وانگار که هرچه نيست، در عالم هســـــــت
ویا:
از منزل کفر تا به دين يک نفس است
وز عالم شک تا به يقين يک نفس است
اين يک نفس عزيزرا خوش میدار
کز حاصل عمر ما همين يک نفس است
مهستی در برابر تقدس خشک، رهبانيت و رياضتکشی مذهبی لذت و شادمانی اين جهانی را قرارمیدهد. او ستايشگر عشق وزندهگی است. رباعيات هدونيستی او، امروز پس از هزارسال، فرهنگ ريایی عزا و ماتم را بهچالش میطلبد:
لعل تو مکيدن آرزو مـــــیکردم
می با تو کشيدن آرزو میکردم
در مستی و در جنون و در هشياری
چنگ توشنيد ن آرزو میکردم
او بهعنوان يک زن هنرمند و موسيقیشناس و يک انديشورز هدونيست، با شيدایی وصف ناپذيری معشوق را بهجانب خود میخواند که زندهگی يک دم است و جز آن هيچ نيست.
برخيز و بيا که حجره پرداختهام
وز بهرتو پردهای خوش انداختهام
بامن به کبابی و شرابـــی در ساز
کاين هردو ز ديده و ز دل ساختــهام
کلمۀ پرده و پرده انداختن در اين رباعی خود يکی از زيباترين ايهامهای شاعرانه را تشکيل میدهد. چه "پرده" را هم میتوان هم به پردۀ موسيقی و هم پرده انداختن و خانه را خالی از اغيار ساختن تعبير کرد. مهستی به تو اندرز میدهد که از طبيعت و زيباییهای آن تا دير نشده لذت ببر، گر دست دهد با ماه رويی مهر بورز، از می ناب لبی ترکن و اگر توانی بوسهای از لبان معشوق بربا:
در وقت بهار جز لب جوی مجـــوی
جز وصف رخ يار سمنبوی مگوی
جزبادۀ گلرنگ به شبگير مگير
جز زلف بتان عنبرين بوی مجـــــوی
خردورزی
در سرودههای مهستی، خلاف اشعار بسياری شعرای قبل و بعد از وی، هيچ گونه اثری از حمد خدا و نعت رسول و اولياء و انبياء ديده نمیشود. شباهت بين انديشه خيام و مهستی حيرت انگيز است بهطوریکه خوانند نمیداند او را اُستاد خيــّام بداند يا خيام را استاد وی. شايد هم اين دو بیخبر از يگديگر، با آموختن از خود زندهگی، به نتايج واحدی رسيده و اشعار مشابهی سروده اند ـ همان چيزی که شعرا آنرا "توارد" میگويند و ما چنين انطباقی را در تاريخ تحول انديشۀ انسانی فراوان داشته ايم.
مهستی با مذهب و رياکاری مذهبی سر ناسازگاری دارد. او شخصيت دوگانۀ اربابان دين را خوب میشناسد.
يک دست به مصحفيم ويک دست به جام
گه نزد حلاليم وگهی نزد حرام
مائيــــــم در اين گنبــــد ناپختــــــۀ خام
نه کافرمطلق نه مسلمان تمـــام
او نه تنها از ملايان و زاهدان، بلکه از هرنوع زهد و رهبانيت بيزار است.
پيوسته خرابات ز رندان خــــوش باد
در دامـن زهد زاهدان آتش باد
آن دلق دوصد پاره و آن صوف کبود
افتاده بهزير پای دردی کش باد
و اين مفهومی است که حافظ آنرا در قرن هشتم هجری میپروراند و خرقۀ زاهدان را گاهی در رهن شراب میگذارد و گاهی آنرا طعمۀ آتش میکند.
گفت وخوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ
يارب اين قلب شناسی ز که آمومخته بود؟
مهستی در برابر زهد و دينداری، نشاط و شادی و لذت های اين جهانی را قرار می دهد
هم مستم و هم غلام سرمستانم
بيزار ز زهد و بندۀ رندانم
من بندۀ آن دمم که ساقی گويد
يک جام دگر بگير و من نتوانم
مهستی نيز چون خيام (و خيام چون او) به قيامت و زندهگی پس از مرگ اعتقاد ندارد و به معشوق خود اندرز میدهد.
ای پور خطيب گنجه پـــــــندی بپـــذير
بر تخت طرب نشين به کف ساغر گير
از طاعت و معصيت خدا مستغنی است
باری تو مراد خود دراين عالم گيــــر
او با آنکه میداند سخنش از ديدگاه دين و دينداران زشت و ناپسنديده است بازهم حرف دل خود را بر زبان جاری میسازد که بهشت موعود توهمی بيش نيست و اگر دست دهد بايد بهشت را برروی زمين ساخت.
هنگام صبــوح گرب ت حورســـــرشت
پرمــــی قدحی دهد به من برلب کشت
هر چند که از من اين سخن باشد زشت
سگ به زمن ار کنم ياد بهشـــــــــــت
روشنگری سرودههای مهستی همين بس که او هزارسال پيش، بهعنوان يک زن عـَـلم مبارزه عليه حجاب و خانهنشينی زن را برافراشته و بدينوسيله زنان را بهطورغيرمستقيم به شرکت در زندهگی اجتماعی تشويق کرده است.
ما را به دم تير نگه نتوان داشت
درحجرۀ دلگيرنگه نتوان داشت
آنرا که سر زلف چو زنجيــــربود
درخانه به زنجير نگه نتوان داشـت
دريغ و صد دريغ که جامعۀ فلک زدۀ ما کجا میبايد بود و امروز در آغاز "هزاره سوم" در کجای زمين ايستاده است.
27 اسفند سال 1382 خورشیدی
استوار غلام دانایی
پاورقی
1ـ ادوارد براون، تاريخ ادبيات ايران، ازفردوسی تا سعدی، انتشارات مرواريد، تهران 1368 صفحۀ 44
2 ـ معينالدين محرابی، مهستی گنجهای بزرگترين شاعره رباعی سرا، نشر رويش + نشرباران، چاپ اول سال 1973، صفحۀ 18
3- رشيد ياسمی، مهستی گنجوی شاعره ايرانی، " ايرانشهر شماره 12، صفحۀ 352
4 ـ علی اکبر مشيرسليمی، زنان سخنور، دفتردوم، چاپ اول، مؤسسه مطبوعاتی علی اکبر علمی، تهران بهمن 1335، صفحۀ 257
5 ـ همآنجا
66 ـ المعجم فی معائيراشعارالعجم، صفحۀ 246 به نقل از منبع شماره 2 صفحۀ 14
7 ـ ديوان مهستی گنجوی، باهتمام طاهری شهاب، کتابخانۀ طهوری، تهران، آذر 1336، صفحه 14
8 ـ منبع شماره 4، صفحۀ 259
9 ـ منبع شماره 7، صفحۀ 16
ـ باستانی پاريزی، پيغمبردزدان، انتشارات راه نو، مهر1363، حاشيۀ صفحۀ 10
294
11 ـ منبع شماره 7، صفحۀ 4
12ـ ايضأ صفحۀ 23
13ـ ايضأ صفحۀ 4
14- عطار، تذکرةالاولياء، با مقدمۀ ناصرهيری، انتشارات گلشایی، تهران 1361، صفحۀ 43
15 ـ منبع شماره 7، صفحۀ 16 و 17
16ـ منبع شماره 4، صفحۀ 259
17ـ منبع شماره 7، صفحۀ 20
18ـ ايضأ صفحه 110
19- کليات سعدی به تصحيح فروغی، صفحۀ 699 نقل شده در منبع شماره 2، صفحۀ 30
20- منبع شماره 7، صفحۀ 22
21 ـ ايضأ صفحۀ 32. اينجانب برای اولين بار اصل شعر را در جلد دوم کتاب هفتشهر عشق گردآوری فضل الله اويسی، تهران 1360 صفحۀ 1514ديدم. آقای محرابی نيز ضمن ذکر کتاب مونسالاحرار به وجود چنين روايتی اشاره کرده است.
22ـ منبع شماره 2، صفحۀ 34
23ـ ايضأ صفحۀ 35
24- ديوان مهستی گنجوی، باهتمام طاهری شهاب، کتابخانۀ طهوری، تهران، آذر 1336، صفحه 43
25- معينالدين محرابی، مهستی گنجهای بزرگترين شاعره رباعی سرا، نشررويش + نشرباران، چاپ اول سوئد 1973، صفحۀ
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت ۱:۳۵ ب.ظ توسط مبارکشاه شهرام
|
مبارکشاه شهرام هستم. مثل هزارپیشههای بیروزی، گاهی طنز مینویسم، گاهی شعر میسرایم، گاهی خبرنگار میشوم و گاهی بازیگر...